چه زیبا بار هجرت بست سردار
نبیند مثل او دنیا دگر بار
از او ترسید ترس و خودپرستی
به خون خویشتن شد تشنه ای زار
شهادت بود استدعای ایشان
به روز و شب ، به وقت خواب و بیدار
به دنبالش دوان سنگر به سنگر
گرفتار رُخ زیبای دلدار
همه بی تابیش دیدار یاران
شهادت بود تنها عشق سالار
به وقت جنگ در خطّ مقدّم
جلوتر از همه میشد پدیدار
برای مرگ خود می کرد خواهش
زمین شد در قفای او گرفتار
رهید از نفس خود رقصی نمود او
جهید و دست کوبان بر سرِ دار
چو مردان غوطه ور گردید در خون
بخود لرزید هستی ، شد عزادار
خدا از شوق عاشق با خبر بود
خودش شد خون پاکش را خریدار.

برچسب:
نویسنده: آروین سامانی