
کرده ام من خاطرم را رفت و روبیادم آمد وقت یک تنگ غروبدر دل پارکی من و تو خوش خیالدر زمستان بوده گرم از حال خوبکرده از هر در سخن ها زمزمهبوده آزاد و رها از واهمههمره عشق و صفا تا دیروقتدر سکوت محض دور از همهمهمن برایت گفته از آینده اماینکه با عشق تو تنها زنده امتو برایم گفته ای از زندگیگفته ای از عشق تو بالنده امکرده راحت وعده هامان را وفامن بتو عاشق تو بر من مبتلاسالها از پشت هم رفت و کنونباغ ما سبز از وجود نوّه ها . بخوانید...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب