
طعنـه می زد در گذرگاهی جوان می نمود امیالِ دشمن را بیان چون به سنّش کشوری آرام داشت در خیال خود نمائی خام داشت ساده و خوش باورو پاکیزه بود دوستی با دشمنان را گفته ،ســود چون چنین گفت او ،به او گفتم شما بشنـو ، شاید کرده باور واقع را با دلیل و منطق و اسنادِ راست شرح دادم قصّه را بی کم و کاست حرفهایم را چنین گفتـم به او با زبانی تازه کردم گفتگو !!!هموطن کرده کشورِ ما خوار دست شیطان و دیوِ استعمار ما همه یک نژاد و یک جوریم زخمی تیغ غارت و زوریم نسل در نسل ، از پدر به پسر شاه چون سایه ی خدا ،نه بَشَر نوکری کرده ملّت ،آنها کیف گشته هـر ثروتی از آنها حیف مثـلاً شـ...
ادامه مطلب