
ظاهراً زنده ، از درون ویرانگم وگوری میانِ قبرستانبود اطرافِ من تمامش رنجغم و اندوه و غُصّۀ دورانگُل به چشمم چو خار می آمدخار بودو سیاهی و زنداندوستانم زِ دورِ من رفتندمانده ای بی پناه و سرگرداندردهایم زیادشد هر دمآتشی بود در دلِ سردمبا عبادت شناختم حق راطرد کردم تمام ناحق راپرتو نورِ حق به من تابیدذهنِ جویا طریق آن کاویدبسترِ جستجو فراهم بودلطفِ خالق چراغِ راهم بودمن بسوی خدای خود رفتمرو به او من بپای خود رفتمکم کم او شد تمام دنیایمعشق او شد مرام و سودایمعاشقش گشته ام وَ وابستهغیرِ عشقش زِ هر کشش رستهچون به راهش قدم نهادم مننور او کرد قلب من روشنرونقی یافت کارو کسب کسادعشق ومهرو صفا به قلبم دادزان پس از دردو رنجها رستم دل به لطف ورضای حق بستمسالها رفت و من به جا ماندمگفته ام من خدا خدا ،مان...
ادامه مطلب